تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرتت
را بکشم...؟
تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا من را
به توبرساند ، نزدیک و نزدیک تر کند
تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟... تا کی باید صدای
غم انگیز آواز اوارگی را بشنوم
و دلم برایت تنگ شود؟ تا کی باید غروب پر درد
غربت را ببینم و دلم بگیرد
تا کی باید در سرزمین غربت سر به زیر باشم و
چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟
انتظار
یار من
یار سفر کرده ی من
بی تو غریب و بی کسم
در وادی این روزگار
تنها و بی همنفسم
یار من
یار سفر کرده ی من
دیوانه ام از دوریت
درمیان خاطرات
بیگانه ام از دوریت
یار من
یار سفر کرده ی من
آخر تو بگو
کی باز آیی از سفر
کی باز آیی از سفر
کی باز آیی از سفر